حال همه ی ما خوب است، اما تو باور نکن ...
------------------------------------------------
سنجاب ها حیوانات عجیبی هستند . آنها هیچوقت خسته نمیشوند . حتی اگر هی شب مجبور باشند کنار یک درخت جدید بخوابند باز هم تمام شهر را دنبال آن یک درخت میگردند. سنجاب به من رازی را گفت . سنجاب به من راز عجیبی را گفت ... او به من گفت که سنجابها هیچوقت پشیمان نمیشوند . حتی ده سال بعد . سنجاب این را که به من گفت رفت دنبال درخت امروزش .
میدانی .. سنجاب ها عجیبند . تو هم عجیبی . ماه هم عجیب است . دیشب و امروز هم همهاش عجیب بود ٬ ولی هرچه باشد امروز تو نبودی ٬ ماه هم نبود . سنجاب هم دیگر نیست .
عاشقی؟
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:53  توسط طاها
|
صداش میلرزید ...
- چته تو، خوبی؟
- قصه بگو برام ...
یکی بود یکی نبود
یه شازده کوچولویی بود که یه گل رز قرمز داشت
شازده کوچولو اونقدر این گلشو دوست داشت که نمیخواست حتی یه ذره گرد روی گلش بشینه
برای همین هر روز میرفت گلشو ناز میکرد، بوش میکرد، تو چشماش نگاه میکرد، ازش مواظبت میکرد، وقتی هم که میخواست بره از پیش گلش یه محفظه ی شیشه ای میذاشت روش که هیچی و هیچکس نتونه گلشو اذیت کنه، ناراحت کنه، برنجونه، اشکشو دربیاره، صداشو بلرزونه، که گلش هیچوقت غمگین نشه ٬ هیچوقت غصهش نشه ...
بعد کم کم این شازده کوچولو عاشق گل رزش شد
- هنوزم عاشقمی ؟
: نه، هنوز می پرستمت ...
من میدونم که اونجوری با خودش داره لبخند میزنه دیگه ... یادته؟
- نپر وسط حرفم دیگه، دارم برات قصه میگم ...
آره، داشتم میگفتم که شازده کوچولوی قصه ی ما کم کم به گلش عاشق شد
بعد شازده کوچولو یه روز مجبور شد بره سفر
گلش هم حاضر نشد که باهاش بیاد که
شازده کوچولو تنها رفت
گلش هم تنها موند
حالا همه گلشو اذیت می کنن
گلش غمگینه ..
گلش غصهشه ...
گلش تنهاست ...
قصه ی ما به سر رسید .. شازده کوچولو به خونهش نرسید ...
البته کی میدونه ٬ شایدم یه روز برسه .
- قشنگ بود؟
- :)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:57  توسط طاها
|
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 1:35  توسط طاها
|
حکومت مذهبي رژيمي است که در آن به جاي رجال سياسي ، رجال مذهبي (روحاني) مقامات سياسي و دولتي را اشغال مي کنند و به عبارت ديگر حکومت مذهبي يعني حکومت روحانيون بر ملت. آثار طبيعي چنين حکومتي يکي استبداد است ، زيرا روحاني خود را جانشين خدا و مجري اوامر او در زمين مي داند و در چنين صورتي مردم حق اظهار نظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند . يک زعيم روحاني خود را بخودي خود زعيم ميداند ، به اعتبار اينکه روحاني است و عالم دين ، نه به اعتبار رأي و نظر و تصويب جمهور مردم ؛ بنابراين يک حاکم غير مسئول است و اين مادر استبداد و ديکتاتوري فردي است و چون خود را سايه و نماينده خدا مي داند ، بر جان و مال و ناموس همه مسلط است و در هيچ گونه ستم و تجاوزي ترديد به خود راه نمي دهد بلکه رضاي خدا را در آن مي پندارد . گذشته از آن ، براي مخالف ، براي پيروان مذاهب ديگر ، حتي حق حيات نيز قائل نيست . آنها را مغضوب خدا ، گمراه ، نجس و دشمن راه دين و حق مي شمارد و هرگونه ظلمي را نسبت به آنان عدل الهي تلقي مي کنند.خلاصه حکومت مذهبي همان است که در قرون وسطي کشيشان داشتند و ويکتور هوگو ان را بدقت ترسيم کرده است .. .
دکتر شریعتی
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:46  توسط طاها
|

گفتم: «یكی از ویژگیهای تبعید این است كه تعادل آدم به هم میریزد. وقتی آدم سر جای خودش نباشد دیگر فرقی ندارد كجاست، مهم این است كه سرجاش نیست.»
«میدانی جای تو كجاست؟»
سر تكان دادم و پا شدم به چارچوب در حمام تكیه دادم. سکوت خانه را برداشته بود و من دنبال کلمهای میگشتم که مرا نجات دهد.
پری دست راستش را به نرمی گذاشت قسمت چپ سینهاش، و با كوچك كردن چشمهاش گفت: «اینجا.»
نگاهم از توی آینه روی كمرش میچرخید، و منتظر بودم ببینم كی بلند میشود برود دوش بگیرد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 1:18  توسط طاها
|
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
قسمتی از شعر حمید مصدق
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 11:9  توسط طاها
|
می دانم که از من متنفری. می دانی می خواهم چکار کنم؟ می خواهم برايت خانه ای بسازم به بزرگی نفرتی که از من داری. خانهء نفرتمان را روی قلهء کوه می سازيم، رو به دريا و پشت به تمام ابرهای سياه دنيا. طبقه های خانهء بزرگ نفرتمان را يکی در ميان خاکستری و سبز می سازم؛ پنجره هايش را يکی در ميان رو به دريا و رو به صخره ها باز می گذارم و زير هر پنجره گلدانی می گذارم؛ يکی خاردار و يکی پر از گلهای آبی و زرد و نارنجی. نصف چشمه های جوشان حياط خانهء نفرتمان را کور می کنيم، و برای نصف ديگر جويبار می سازيم و جويبار ها را به هم وصل می کنيم تا عصرها کنار نهری که به سمت دريا می رود بنشينيم و همينطور که به صدای آب گوش می دهيم پاهايمان را در آب خيس کنيم.
در آشپزخانهء خانهء نفرتمان دو دسته ظرف می گذاريم، يکی برای پرت کردن و شکستن و ديگری برای غذا خوردن. در اتاق خواب درندشتِ خانهء بزرگ نفرتمان سه تخت جدا می گذاريم، يکی برای شبهایي که با هم می خوابيم، يکی برای شبهايی که يک نفر قهر است، و ديگری برای وقتهايی که هر دو قهريم. در کتابخانهء خانهء نفرت انگيزمان چهار صندلی می گذاريم، دو تا رو به هم و دو تا
پشت به پشت، رو به ديوار، برای وقتهايی که يکی می خواهد ديگری را نبيند. روی ديوارهای تمام اتاقهاي خانهء نفرتمان تعداد زيادی عينکهای دودی و گوشی های سنگين و کلفت می گذاريم، تا هر کس در هر لحظه ای که دلش خواست از آنها استفاده کند و فکر کند که ديگری اصلا وجود ندارد. سفارش می دهيم از روی خودمان چند تا عروسک قد و نيمقد هم درست کنند تا برای تزيين در تمام راهرو ها و سالنهای پت و پهنِ خانهء نفرتمان بچينيم و کنار هر کدامشان يک دست چکش و ميخ و پيچ گشتی آويزان می کنيم تا هر کس در هر جايی از خانه از آن يکی حرصش گرفت چکش و ميخ و پيچ گشتی را بردارد و عروسک ديگری را جرواجر کند و قطعه های ريز ريزش را در يکی از شومينه های روشن خانه بسوزاند و کيف کند.
می دانم که از من بيشتر از تمام آدمهای دنيا تنفر داری، ولی می دانی و می دانم که تنفرت از جنس عشق است و بس. بيا تا برايت خانه ای بسازم به عظمت احساسی که نسبت به من داری، نامش را بگذار هر چه که می خواهی. خانه ای که در آن همه چيز شديد است، پر از تفاهم است و پر از اختلاف است و پر از تناقض است و پر از تمام کارهايی که هر دومان دوست داريم. خانه ای که در آن زندگی به شدت جريان دارد.
نمی دانم می آيی يا نمی آيی، ولی اگر آمدی در را پشت سرت ببند، قرار است من و تو در خانهء بزرگ پر از احساسمان تا ابد بمانيم. می آيی؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:34  توسط طاها
|
کودک که بودم خانهمان ساده بود
روی زمین مینشستیم و هنگام شام به جای دور میز دور سفره غذا میخوردیم
معلمی داشتم که مرا خیلی دوست میداشت. روانشناس بود و من برایش آینهی دوران کودکیش. روزی که برای شام به خانهمان مهمان آمد به من گفت تو هم دیگر بزرگ شدهای. به من گفت شاید وقت آن است که بیشتر در واقعیت زندگی کنی .. و شاید کمتر در رویا ..
سالها گذشت. گذشت و گذشت و من هر بار که به عقب نگاه کردم گمان بردم بزرگ و بزرگتر شده ام. ولی ههچوقت آنقدر بزرگ نشده بودم که معلم دوران کودکیم گمان میبرد. رویاهایم عوض شدند و عمیقتر. گاه پیچیدهتر و گاه ساده تر.
هیچوقت نفهمیدم تو کی وارد شدی. شاید برای اینکه تو تنها کسی بودی که از واقعیت بریدمت و گذاشتمت آن تو. شاید برای آنکه آنقدر واقعی شده بودی که نفهمیدم با تو فقط در رویاهایم زندگی میکنم و فقط آنجاست که با هم حرف میزنم و من نگاهت میکنم. تو ساده بودی، کم کم ساده ترین رویای من شدی. آنقدر پاک و ساده که گیج میشدم. غریب بودم از تو .. ترسیدم از تو .. ولی رد پایت محکم تر از هر خط دیگری بود. گفته بودم نه؟ پیچیدهترین رویای من بودی .. همهاش از سادگی
آدمها هنور هر روز بزرگ و بزرگتر میشوند. دنیا هر روز کوچک و کوچک تر. از خواب که بیدار شدم فهمیدم اتفاقی افتاده. هر بار که خوابت را دیدم میدانستم اتفاقی افتاده. اتفاق برای رخ دادن است .. و کودکها برای بزرگ شدن .. و قد کشیدن.
احساس پیری که میکنم دلم میخواهد دخترم را روی زانوهایم بنشانم، نگاهش کنم، دستی به موهایش بکشم و بگویم تا بداند .. « شاید هیچ چیز سختتر و تلختر از از دست دادن یک رویا نباشد .. »
تو رویای من بودی. من همیشه کودکت میمانم. قول .. از دنیا .. تا دنیا
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 21:40  توسط طاها
|
اصولا کامیونیکیشن یکی از چرت ترین کانسپت هایی که آدما ساختن و بهشم اینقدر وابسته شدن.
-----------------
یعنی میشه که یه هو معجزه بشه؟
اصلا معجزه شدنیه؟
معجزه کردنیه؟
اصلا معجزه چیه؟
شاید یه پل بین رویا و واقعیت
فقط شاید.
------------------
رسوب که میکنی نمیفهمی داری رسوب میکنی
به عقب که نگاه میکنی میفهمی رسوب کردی
حالا هر اسمی هم که میخوای روش بذار
---------------------
لبخند - کات
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 22:12  توسط طاها
|
غم سفره های خالی دستای نحیف مردم
داغ شلاق جهالت به تن شریف مردم
غم اعدام ستاره انهدام سرو آزاد تیر باران شقایق باغبانی کردن باد/
همه قطره های خونی که به خاکم شده فریاد
همه این هایی که گفتم بغض هر روز منه//
منو در من میشکنه/

همین.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 21:15  توسط طاها
|
هر مسافری يه روز به سيارهش بر میگرده ... يادگارش يه گل سرخه که باعث میشه همه آسمون قشنگ بشه ...
يه مسافر ميره چون رفتن ٬ همه داراييشه ... چون بايد بره ...

i love her innocence,
i love her insecurity,
and her mystery.
it's scary
it's beautiful
it's real
not fake
a real fantasy
scary, pretty,
her
یکی اینجا هست که پشت دیوار شیشهای با چشمای پف کرده آروم خوابیده ... تنها ٬ با چشمای خیس قشنگ ...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 23:23  توسط طاها
|

انعکاس بدن تو ٬ درست وسط مردمک چشمام !
ياد روزهايی که عاشق بودم و بند کفشم هميشه گير ميکرد زير پام.
همون موقع ها که اکثر موارد کاملا با تعادل راه ميرفتم ولی باز ميخوردم زمين!
این واسه الانمه//

اگر ميتوانستی بيايی ٬ تو را با خود می بردم.
اگر ميشنيدی ٬ می گفتم.
و اگر باور ميکردی .. ٬ هرگز نمی گفتم !
دوستت دارم
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 11:48  توسط طاها
|
داشتم آرشیو م رو نگاه میکردم .. اولین پست هام.. چقدر زود آدما عوض میشن/
چقد زود / این اولین پستم بود.. حدود ۳ سال پیش./آی خاطره ها خاطره ها خاطره ها
دلم تنگه واسه خودم/
از بازی کردن بدم میاد.
از بازی دادن بدم میاد.
از اسباب بازی بودن و اسباب بازی شدن و اسباب بازی کردن بدم میاد.
از جنده کردن دوست داشتنم بدم میاد.
از هیجانی که بخواد ارزشام رو به بازی بگیره بدم میاد.
از شک کردن بدم میاد.
هر چند از مطمئن بودنم بدم میاد.
از غریبهها خوشم میاد.
از اینکه غریبهها رو بیارم تو رویاهام خوشم میاد.
از نزدیک شدن به آدما خوشم میاد.
از اینکه سرم به سنگ بخوره خوشم میاد.
حتی از اینکه سرم هی به سنگ بخوره هم خوشم میاد.
از اینکه بترسم یه هو و عوض بشم بدم میاد.
از اینکه یه هو آدم تکون بخوره و فکر کنه شاید من اشتباه میکنم بدم میاد.
از اینکه از رو قواعد و اصول بازی کنم بدم میاد.
از تناقض خوشم میاد.
از تناقضای خودمم خوشم میاد.
از توضیح دادن خودم بدم میاد
خیلی بدم میاد.
از اینکه آدما توضیح بخوان هم بدم میاد.
از ضعیف شدن خوشم میاد.
از اینکه گارد نگیرم و نقطه ضعف بدم تا بتونم نزدیک بشم خوشم میاد.
از لخت شدن خوشم میاد
از اینکه بعضیا فکر میکنن آدمای قوی دوست داشتنیترن بدم میاد.
از آدمای احمق بدم میاد.
از اینکه شب روی تخت بخوابم بدم میاد.
از اینکه شب روی تخت تنها بخوابم خیلی بدم میاد.
ولی اگه بشه تو اتاق سیگار کشید و همه جا تاریک باشه و سرخی نوک سیگار فقط معلوم باشه اونوقت یه کم خوشم میاد.
از دود قلیونی که سنگین و سفید نباشه و خیلی ریش ریش نشه خوشم نمیاد.
از اینکه تنهایی سفر کنم خوشم میاد.
از فرودگاه بدم میاد
از اینکه آدمایی که ارزش ندارن رو تو رویاهام راه بدم بدم میاد.
از اینکه روی زمین سفت بخوابم خوشم میاد.
از اینکه اساماس بزنم دیگه بدم میاد.
از تلفن زدنی که کسی گوشی رو برنداره بدم میاد.
از نامه نوشتن خوشم میاد.
از نامه نوشتن اگه میدونستم بعد از خونده شدن نامههه خودبهخود نابود میشد خیلی خوشم میومد.
از وقت تلف کردن خوشم میاد.
از دخترای لوس خوشم نمیاد
ولی از دخترایی که لوس نیستن و خودشون رو لوس میکنن خوشم میاد.
از صدای دخترا وقتی که خوابآلودن خیلی خوشم میاد.
از خیره نگاه کردن به غریبهها خوشم میاد.
از نگاه کردنِ از نزدیک به دو نفر آدمی که همدیگه رو بوس میکنن حتی اگه همدیگه رو دوست هم نداشته باشن و الکی بوس کنن خوشم میاد.
از بغل کردن خیلی خوشم میاد.
از درد کشیدنم خوشم میاد.
از سفت شدن و کشیده شدن عضلههای گردن خیلی خوشم میاد٬ به شرطی که از خنده نباشه ٬ یا از درد باشه یا از گریه.
از پاک کردن اشک یه نفر اگه آروم گریه کنه خیلی خوشم میاد.
یه ساعت بود که جهت گردشش برعکس (پادساعتگرد) بود٬ از اونم خیلی خوشم میاد.
از ساعت مچی محمد که توش هیچ عدد و رقمی نداشت و کلاً یه عقربه فقط داشت هم خوشم میاد.
از فراموش کردن بدم میاد.
از فراموش شدنم بدم میاد.
از آدمایی که خیلی واقعین و همهش تو واقعیتن خیلی خوشم نمیاد.
از دریا خوشم میاد.
از آبی دریا خوشم میاد.
از رنگ آبی خوشم میاد.
از نگاه کردن به سکس دونفر که تشنهی هم هستن خیلی خیلی خوشم میاد.
از سکس وقتی که چشماش رو با دستمال میبندم و گیجش میکنمم خوشم میاد.
از لحظهای که تمام تنش منقبض میشه و چشماش رو میبنده و دستام رو تو پنجههاش فشار میده هم خیلی خوشم میاد.
از سکس بدون دوست داشتن خیلی خوشم نمیاد
ولی از سکس کلا خیلی خوشم میاد.
از نقاشی کشیدن رو تن یه نفر دیگه خوشم میاد ٬ به خصوص با نوک انگشتام.
از آروم حرف زدن زیر گوش طوریکه موهاش روی صورتم بیفته و لبام به گوشش بتونه بخوره خوشم میاد.
از بارون خوشم میاد.
از راه رفتن زیر بارون خیلی خوشم میاد.
از بغل کردن کسی که زیر بارون تند خیلی خیس شده و داره آب ازش میچکه و لباساش چسبیده بهش خوشم میاد .
اگه گریه کرده باشه اونوقت خیلی بیشتر خوشم میاد.
از جنده شدن حرفایی که واسم مهمه بدم میاد.
از اینکه از خیلیایی که باید بدم بیاد بدم نمیاد بدم میاد.
از اینکه از خیلیا که نباید خوشم بیاد ٬ خوشم میادم خیلی بدم میاد.
از اون ضربالمثله که میگه از هر دست بدی از همون دست میگیری هم خوشم میاد.
از اینکه اعتقاد دارم همه تو همین زندگی و تو همین چند روزه هر کاری با هر کسی بکنن خیلی زود جوابش رو میبینن و به خودشون برمیگرده هم خوشم میاد.
از دختر کوچولوی توی قصه که داره قصه میگه خوشم میاد.
از بچه دار شدن بدم میاد.
از اینکه پدر کسی باشم بدم میاد.
از اینکه بعد از ۲۰ سال یکی بیاد و به من بگه تو پدرمی ولی خوشم میاد.
از اینکه دلم میخواد از کسی یه بچه داشته باشم ولی کلاً دلم نمیخواد بچهداشته باشم بدم میاد.
از اینکه این همه قاطی میکنم بدم میاد.
از پیغام گذاشتن رو تلفن بدم میاد.
از عوض شدن صدای آدما خیلی بدم میاد.
از اینکه مجبور شم صدای خودمم عوض بشه هم بدم میاد.
از قصه خوندن واسه یکی که خوابش ببره خوشم میاد.
از قصهی مورچه و غول چراغ جادو هم خوشم میاد.
از اینکه وسط قصه گفتنم خوابم ببره و شونهم رو بگیره تکون بده بگه خب بعدش چی شد هم خوشم میاد.
از اینکه اونقدر کارت تلفن و مینِت داشته باشم که هیچوقت مجبور نشم تلفنی رو قطع کنم هم خوشم میاد.
از اینکه بعضی وقتا مجبور میشم مؤدت باشم و خونهی کسی که میرم تلفن حرف نزنم بدم میاد.
از اینکه از پرواز جا بمونم خوشم میاد.
از کف دستم بدم میاد.
از خوندن کف دست آدما خوشم میاد.
از خوندن قیافهی آدما خوشم میاد.
از گوشهی لب دخترا خیلی وقتا خوشم میاد.
از اینکه هنوز بغلکردن خاص خودم رو دارم خوشم میاد.
از اینکه هنوز یه جاهایی هست که میتونم ببوسم و بوسیدنش جنده نشده خوشم میاد.
از جندهها هم خوشم میاد.
حتی خیلی خوشم میاد.
از جندههایی که فیلسوف هستن خیلی خیلی خوشم میاد.
از دخترای معصومم خیلی خوشم میاد.
از نگاه سرد خیلی خوشم میاد.
از پاک کردن دونهی اشکی که داره رو صورت میغلته و میاد پایین و هنوز گرده خیلی خوشم میاد.
از اینکه با پشت انگشتم صورت و گردنش رو ناز کنم خوشم میاد.
از اینکه انگشتام بلدن رو تنش اونجوری که باید بلغزن ٬ بلغرن هم خوشم میاد.
از اینکه هنوز به خدا اعتقاد دارم خوشم میاد.
از اینکه کاری به کارای خدا ندارمم خوشم میاد.
از تائوایزم خیلی خوشم میاد ٬ از اینکه من پیغمبر همون دینی باشم که چندصد هزار سال پیش یکی پیغمبرش بوده هم خوشم میاد.
از اینکه کلی حرف با خودم ببرم سفر و دست نخوره برگردونم بدم میاد.
از اینکه حرفام جنده نشدهن ولی خوشم میاد.
از تلفنای نصف شب خوشم میاد.
از اینکه هنوز دلم واسه خیلی چیزا و خیلی کسا تنگ میشه خوشم میاد
از چیزی که دارم بهش فکر میکنم بدم میاد
ازش میترسم
ازش خیلی میترسم
از تو هم میترسم
از آخرشم میترسم
از اینکه اینهمه میترسم هم بدم میاد.
خیلی.
ولی دوسِت دارم.
همین.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 23:6  توسط طاها
|
جدا واسه یه گل که تویه یه سیاره دور افتاده روییده.. همه ی آسمون قشنگه؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 11:13  توسط طاها
|
هر مسافری يه روز به سيارهش بر میگرده ... يادگارش يه گل سرخه که باعث میشه همه آسمون قشنگ بشه ...
يه مسافر ميره چون رفتن ٬ همه داراييشه ... چون بايد بره ...
پ.ن : دارم به آهنگه
Axiom of Choice - The Calling : Nia Yesh
گوش میدم...
از دقیقهی ۵ به بعد منو دیوونه میکنه ... این همون آهنگیه که باهاش میشیمنم چمدونامو نگاه میکنم... همون ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 23:46  توسط طاها
|
داستان، داستان دختری بود که با هر کسی میخوابید و هر شبی از آغوشی به آغوشی میخزید
داستان، داستان دختری ست که یک شب، که درست مثل هرشب دیگری بود و مثل هیچ شب دیگری نمیتوانست باشد، عاشق یکی از هزاران تن خزنده ی روی بودنش شد.
عاشقی دخترک ها، کهنه قصه ایست که هر روز هزار بار و برای هزاران نفر تکرار میشود
و هر بار و برای هر کس تازه تر و پر رنگ تر از هر اتفاق دیگری در هر کجای دنیا رخ میدهد
شاید عاشق شدن یک لحظه نبود، ولی برای هر کدام از هزاران دختر هزاران قصه ی هزاران قصه گو، یک لحظه خواهد بود که چون برق گرفتنی دخترک میفهد عاشق است.
شاید هنگام برداشتن ابرو، وقتی که میان ابروهایش را میبرد
شاید هنگام نگاه کردن به آب برکه در یک شب تاریک و سرد
شاید هنگام دراز کشیدن روی برف
شاید هنگام نگاه کردن به دود و شمردن نخ های فرش کهنه و قرمز روی نیمکت
شاید هنگام نگاه کردن پسری که بغضش را کنار ساعت آفتابی فرو میخورد
شاید هنگام خواندن یک نامه
شاید هنگام نوشتن یک قصه
شاید در تنهایی دراز شب با شنیدن صدای یک آهنگ
شاید هنگام راه رفتن زیر باران نرم میان تابستان
شاید هنگام نگاه کردن قبر ساکت و متروک میان یک گورستان
شاید هم هنگام بسته شدن در اتاق هنگامی که مرد لباسش را میپوشد و دختر را ترک میکند
نه . داستان، داستان دختر هرجایی ای که عاشق میشود نیست
دختر نامه است
داستان، داستان نامه هایی است که نوشته میشوند
نامه های هر جایی
نامه های هرز
ولی ، نامه هایی که دیگر خوانده نمیشوند
نامه هایی که هرگز فرستاده نمیشوند
اما نوشته میشند و پرند از کلماتی که که با هر کسی میخوابید و هر شبی از آغوشی به آغوشی میخزند
کلمه هایی که پر از حرف های ج ن د ه شده ی هر روز هر کسند
کلمه های تکراری که هیچ وقت هنگام نوشته شدن تکراری نیستند
قصه هایی که تکراری ترینند و ساده ترین و واقعی ترین و غریب ترین
نامه هایی که دل به سنگریزه های جعبه ی قرمزشان بسته اند
قصه، قصه ی کلمه هایی ست که هیچ گاه گفته نشدند
و همیشه منتظر باقی ماندند
و دل به تاریکی جعبه و سنگ ها سپردند
و مردند
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 23:40  توسط طاها
|
میخوام همه چی رو تو دنیا آتیش بزنم هیچی نمونه غیر از تو
یعنی تو دنیا من باشم و تو
خوبیش اینه که دیگه وفتی تو دنیا هیچی دیگه نباشه حوصلهت هرچقدم که از من سر بره مهم نیست ٬ همه چیو آتیش زدم آخه کاری نمیتونی بکنی که . بیا با من سر خودتو گرم کن.
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 23:21  توسط طاها
|
گاهی تو زندگی آدم باید تاوان بده.
تاوان یه اتفاق. یه تصمیم. یه تردید.
شاید این تاوان به وسعت همه ی زندگی کردنت طول بکشه.
میفهمی؟
پ.ن:من حالم خوب نیست . بهم گیر ندین. پاچه میگیرم
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:5  توسط طاها
|
من همیشه از قدیم . هر وقت خواستم زرنگ باشم. هر وقت خواستم خوب نقشمو بازی کنم. همیشه رو دست خوردم و باختم.
داشتم بهش فکر میکردم.. نمیدونم چرا اینجوریه زندگی من... ولی دقیقان ضربات رو از جایی میخورم. که تو اون مرحله سعی میکنم
آدم زرنگه ی داستان باشم... همیشه اینجوری بوده.. که هر وقت خواستم با سیاست یه کاری بکنم.... احمقانه ترین روش ها رو به کار بردم.
نتیجه: آدم باید خودش باشه. = >نقاب ها رو برداریم..
نتیجه 2: به هر کسی بدی کنی .. بدی می بینی. و هر چقدرهم عاشق سینه چاکت باشن.. کافیه اشتباه کنی!!! اون وقت .. جات ته دره است!!
....
دلیل های شکست من:1. چون خیلی از اتفاق ها دست من نیست. و خیلی از همین رفتار های غیر معمول من.. نتایج مفتضحانه ای به بار میاره.
2. هیچ کی به اندازه خودت .. با خودت صادق نیست... و همه سیاس هستند
3. رقیب های ادم هم هیچ وقت بیکار نمیشینن!!! اگه دیدی از رقیبت خبری نیست... شک کن. به هدفت... یا .. این که تو همین لحطات داری .. بد جوری دور میخوری
آرزو های من1 : الان..اصلا دوست ندارم که بازی بخورم دو باره... کاش آدما صداقت شون بیشتر باشه.. و قول هاشون یادشون نره.
2. کاش .. عاقلانه بتونم رفتار کنم.و حرف بزنم. و تصمیم بگیرم.
این نوشته ها رو فقط 2 نفر خواهند فهمید. یکی من. یکی او
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 23:46  توسط طاها
|
اینم پس دادم
من کلا آدم بخشنده اییم
مبارک صاحابش



توش چیزای خوف خوف بنویسه
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 12:42  توسط طاها
|